عشقی
محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم ،

آنچه را که اســـمش را غــرور گذاشته ام ،

برایت بــه زمیـــن بکوبــم ....

احـســاس من قیمتــی داشــت ،

که تو برای پرداخــت آن فقیــــر بودی..

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 8:39  توسط صفوراکشکی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 9:1  توسط صفوراکشکی  | 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 12:37  توسط صفوراکشکی  | 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 12:36  توسط صفوراکشکی  | 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 12:34  توسط صفوراکشکی  | 

کاش می شد سر زمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تقسیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 8:51  توسط صفوراکشکی  | 


ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

!یک روز دو دلباخته بودیم من و تو
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ 

"فاضل نظری"

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 22:28  توسط صفوراکشکی  | 


آری از پشت کوه آمده ام !!!
چه میدانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده…
ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم
و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد !
تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ…


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 22:21  توسط صفوراکشکی  | 

مــردان واقعـــی وفـادارند،


اونا وقت ندارن دنبال زنـان دیگه بگــردن،


چون مشــغول پیــدا کردن راه های جــدیدی برای دوسـتـــــ داشتن


شــریک زندگـــی خودشـون هســـتند . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:49  توسط صفوراکشکی  | 

مــردان واقعـــی وفـادارند،


اونا وقت ندارن دنبال زنـان دیگه بگــردن،


چون مشــغول پیــدا کردن راه های جــدیدی برای دوسـتـــــ داشتن


شــریک زندگـــی خودشـون هســـتند . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:49  توسط صفوراکشکی  | 


بعضی وقتها چیزی مینویسی


فقط برای یک نفر


اما دلت می گیرد وقتی یادت می افتد


که هرکسی ممکن است بخواند


جز آن یک نفر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 19:28  توسط صفوراکشکی  | 


بعضی وقتها چیزی مینویسی


فقط برای یک نفر


اما دلت می گیرد وقتی یادت می افتد


که هرکسی ممکن است بخواند


جز آن یک نفر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 19:28  توسط صفوراکشکی  | 


گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز میشود


گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام میگیرد


گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود میشود


گاهی با یک بی مهری ، دلی میشکند


مواظب بعضی یک ها باشیم !


در حالی که ناچیزند ، همه چیزند …

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 13:39  توسط صفوراکشکی  | 

تو گفتی من از آسمان بنویسم

آسمان گفت نه از من

از او بنویس

از او که آسمان عشق است

عشقش را مهتابی

چشمان زیبایش را دریا

صورتش را ماه

آسمان گفت بنویسم

دریای دلت زیبا و آرام است

گفت غریبی و تنها

اما تو گفتی

با تو شادم

و من جوابت را اینچنین دادم

حرفهای تو آسمان عشق است

آسمانی پر از ستاره های زیبا


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 13:28  توسط صفوراکشکی  | 

کنارم هستی واما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست×فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی وبازم بهونه هامو  میگیرم

میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم

از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم

محاله پیش من باشی برم سر گرم کاری شم

می دونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

کنارم هستی وانگار همین نزدیکیاس دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

می دونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

کنارم هستی وانگار همین نزدیکیاس دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:42  توسط صفوراکشکی  | 

خواستم به پاس گندمهای 

که برای زنده ماندنم فرستادی

در سبد سخاوتت گل بگذارم

دیدم گلها رو هم خودت

برای عاشق ماندن به من داده ای

انگار همه ی حواست به من است

تمام مهرت روانه ی  دل من است

و تنها بضاعت این دارایی بی هیچ

برای خرسندی خاطر خوبت

عاشقانه زیستن است


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 14:41  توسط صفوراکشکی  | 

لا اقل يك شب بگو : كي صبح صادق مي شود
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز «عاشق» می شود 

شرط می بندم که فردایی _ نه خیلی دیر و دور

«مهربانی»، حاکم کل منـــــــــاطق می شود

هم، زمان سهمیه ی دل های دل تنگ و صبور

هم، زمین ارثیه ی جانهای لایـــــق می شود

قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست

هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود 

با صداقت، آسمان سهمی برابر می دهد

با عدالت، خاک تقسیم خلایق می شود

عقل هم با عشق، یک جوری توافق می کند

عشق هم با عقل، یک نوعی موافق می شود

عقل اگر گاهی هوادار جنون شد، عیب نیست

گاه گاهی عشق هم، هم رنگ منطق می شود!

صبح فردا، موسم بیداری آیینه هاست

فصل فردا، نوبت کشف حقایق می شود 

دست کم، یک ذره در تاب و تب خورشید باش

لااقل، یک شب بگو : کی صبح صادق می شود؟ 

می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست

آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 8:29  توسط صفوراکشکی  | 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم”
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 8:27  توسط صفوراکشکی  | 

هر راه بجز راه تو کج خواهد شد

بی لطف تو آسمان فلج خواهد شد

ما منتظران اگر بخواهیم همه

امسال همان سال فرج خواهد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 7:42  توسط صفوراکشکی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 0:36  توسط صفوراکشکی  | 

خدایا
دستم را بشکن ، پایم را خرد کن !!! تک تک استخوانهایم را ریز ریز کن …
اما قلبم را نشکن و مگذار حس نداشتنت وجودم را بشکند …

.

.

تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش ، خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید …

.

.

به خدا گفتم بیا جهانو قسمت کنیم !
گفتم : آسمون مال من ، ابراش مال تو !
دریا مال من ، موجاش مال تو !
ماه مال من ، خورشید مال تو !
خدا خنده ای کرد و گفت :
تو بندگی کن ، همش مال تو … حتی من !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 0:30  توسط صفوراکشکی  | 

تو اگر دلگیری
لحظه ای چشم ببند
اندکی اشک بریز و بخوان نام مرا
به تو من نزدیکم
نام من یزدان است
لقبم ایزد پاک
تو مرا زمزمه کن …
خواهم آمد سویت
بی صدا یادم کن
یا که فریادم کن

که منم منتظر فریادت !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 9:27  توسط صفوراکشکی  | 


فقط برای خودم هستم " مـــن...! "

خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ ...

نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتــــــاج نگاهی...!

برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی

نه سیرتــــــ آدمها را ،

هیــــــچ ندارمــــــ...

راهت را بگیر و برو....................

حوالی من٬ توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 9:26  توسط صفوراکشکی  | 

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
 
مکر زلیخا زندانیش می کند
 
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
 
از این «قصص» قرآنی هنوز هم نیاموختی؟!
 
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
 
و خدا نخواهد
 
نمی توانند
 
او که یگانه تکیه گاه من و توست!
 
پس:
 
به «تدبیرش» اعتماد کن
به «حکمتش» دل بسپار
به او «توکل» کن
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1392ساعت 8:20  توسط صفوراکشکی  | 

صبورانه در انتظار زمان بمان!

هرچیز در زمان خودش رخ میدهد

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب هم کند

 درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 15:30  توسط صفوراکشکی  | 

صبورانه در انتظار زمان بمان!

هرچیز در زمان خودش رخ میدهد

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب هم کند

 درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 15:30  توسط صفوراکشکی  | 

عشق را گناه گویند و جرم انگارند.

بهتان هرزگی زنند و شصت تازیانه بشمارند.

ز جنس مونث که باشی تورا به سنگ و سار بسپارند.

 کمان ابرو و خال در رخ زیبا به اندرون خوانند.تن و جان جنس مجذوبه ، به حد ارگاسم می دانند.

بغل بغل حکم نانوشته ز سوی خدای می آرند.

ندانند که خود حاصل عشق اند، بگمانم که بیمارند.

به دل مگیر ای دوست ، بیا که کار خود کنیم ،  کین سیاوش کٌشان   بسیارند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 15:3  توسط صفوراکشکی  | 

عشق را گناه گویند و جرم انگارند.

بهتان هرزگی زنند و شصت تازیانه بشمارند.

ز جنس مونث که باشی تورا به سنگ و سار بسپارند.

 کمان ابرو و خال در رخ زیبا به اندرون خوانند.تن و جان جنس مجذوبه ، به حد ارگاسم می دانند.

بغل بغل حکم نانوشته ز سوی خدای می آرند.

ندانند که خود حاصل عشق اند، بگمانم که بیمارند.

به دل مگیر ای دوست ، بیا که کار خود کنیم ،  کین سیاوش کٌشان   بسیارند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 14:50  توسط صفوراکشکی  | 

این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رز تنها به خاطر اینکه خار یکی از آنها 

در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم.

...که همه رویا های خود را به خاطر اینکه یکی از آنها به 

حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم به خاطر اینکه در

زندگی با شکست مواجه شده ایم.

که از تلاش وکوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی

از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستها یی که برای دوستی به سوی ما دراز می شوند به خاطر اینکه یکی از دوستانمان

رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی ازآنها 

به ما خیانت شده است.

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی

از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.

به امید اینکه درمسیر زندگی خود هرگز دچار این دیوانگیها نشویم

وبه یاد داشته باشیم که همیشه:

شانس های دیگری هم هستند.

دوستی های دیگری هم هستند.

عشق های دیگری هم هستند.

نیروهای دیگری هم هستند.

وافق های بهتری هم هستند.

تنها باید قوی وپر استقامت باشیم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 14:44  توسط صفوراکشکی  | 

خدايا باز هوس بارانت را كرده ام .

براي اين كوير كه از گناه ترك خورده ،نگاهت را مي باراني ؟

براي اين بي وفا كه هزار بار توبه شكسته و باز توبه كرده ،جايي در دلت نگه مي داري ؟

خدايا فرياد نمي زنم كه بهتر از همه صداي لرزانم را مي شنوي .

سر فرود مي آورم ودست به سويت دراز مي كنم . هيچكس چون تو برمن لبخند نمي زند ،هيچكس مانند تو براي تنهايي مثل من آغوش باز نمي كند .

مي دانم هيچكس چون تو براي كوير خشكي مثل من بخشش نمي باراند.

من تشنه ي بخشش تو هستم ، به خودت قسم باور دارم كه مرا تشنه نمي گذاري...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 14:44  توسط صفوراکشکی  |